این چند روز
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : مامان مونا

سلام.

یه مسافرت چند روزه  آب و هوای ما را کلی عوض کرد .البته توی این مسافرت جای بابای مانی حسابی خالی بود .آنقدر همه چیز سریع بود که دوربین ما یادش رفت چند تا عکس از مانی جون بگیرهقهر.

این مانی جون علاقه خاصی داره که کارهای شخصی اش رو خودش انجام بده .مثلا خودش شیشه اش را بگیره

یا خودش بعد از خوردن شیر دهانش رو پاک کنه.

یادتونه گفتم به ورزش علاقه داره. کلی معطل شدیم تا بابا مهدی یه عکس با مانی  بگیره اما انقدر گریه کرد که موفق نشیدیم. اما همین که رفت بغل عابدزاده ساکت شد و ما از تعجب شاخ در آوردیم متفکر

این هم از مدل های جدید خواب در منزل اقوام که باعث شگفت و خنده همه شد.

 

میخوای منو بخوری؟ خودم یه لقمه چپت میکنم. ها ها هاااااااااااااااااااااااااااا.

کسی حرفی داری؟ چیه داداش دعوا داری ؟ بیا جلو تا به عاقبت این رتیل دچار بشیشیطان

ما که فرار را ترجیح می دیم .شما چی؟


 
مانی بازیگوش
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : مامان مونا

هر روز که میگذره مانی جالب تر میشه و حرکاتش متنوع تر . تازگی ها به ورزش مخصوصا ژیمناستیک علاقه خاصی پیدا کرده .در این عکس نی نی قصد شرکت در مسابقات المپیک را داشته و سخت مشغول تمرین می باشد!

و اما هر چی جیگر گفت بادکنک می خوام ما نشنیده گرفتیم تا مجبور شد خودش هنرنمایی کنه.

اینجا که مشاهده میکنید عسل مامان خسته شد اینقدر با دستهاش صدای عروسکهاشو درآورد و ترجیح داد ابتکار عمل به خرج بده و از پاهاش کمک بگیره

این گهواره هم شد دردسر اینقدر آقا گریه زاری نمودند که مادر فداکار مجبور شد محل گهواره را تغییر بده تا جناب مانی خان بتونه تی وی ببینه و نتیجه این شد که پای مادر ضرب دید. حالا عسل بادقت تمام تی وی میبینه!

و اما زبل خان به همراه عمه خانوم(البته بنا بر پاره ای مسایل سیاسی خاله جان!ضمنا عمه خودتیتعجب) به شکار می روند.

شما فکر میکنید چی شکار کنند؟ تمساح ؟ کروکدیل؟ یا اسب آبی؟

 

 


 
عکس پریشون
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : مامان مونا

من خوابم می آد دیگه و این پایین هم عکس اختصاصی برای خاله مهرنوش جونفرشته

حالا پاشدم آخه مامان چقدر عکس می گیری خسته شدم!


 
خاطرات شمال 24 ساعته
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۸ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : مامان مونا

دیروز کلی تلاش کردم تا تونستم عکسای مانی را بذارم روی صفحه و تازه امروز فهمیدم که عکسهای شمال را روی لپ تاپ ذخیره کردمتعجب

.شمال یه روزه و کوتاه بود و کلی خوش گذشت. موقع برگشت ساعت ١١ شب حرکت کردیم جاتون خالی سالها می شد جاده چالوس به این خلوتی ندیده بودیم. بابا مهدی هم ذوق کرد و گاز داد و جاده پیچید و ما پیچیدم و آخر از همه هم دل مانی پیچید و چه فاجعه ای رخ داد اون هم دو بار. خلاصه شمال ١ روزه بدجوری از دماغمون در اومد.چون اوضاع اونقدر درهم شد که مجبور شدیم وسط راه همه لباسهای مانی را عوض کنیم و من و مانی به صندلی پشت ماشین بریم تا نی نی توی صندلی خودش بشینه . مهدی جون هم تنها موند جلو تا رانندگی کنه و اگرنه اون هم بدش نمی اومد بیاد پشت پیش ما!


 
قهر
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱٥ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : مامان مونا

سلام دوست جونا

دیدم مامان خسته است و ما هم که عازم سفر به ویلای مامانی (نوشهر) گفتیم خودمون بیایم بنویسیم. دیشب ما دیدیم مامان مونا یه کمی چاق شده گفتیم بیایم خوبی کنیم  یه ذره لگد بزنیم تو شکمش بلکه لاغر شه! اونم کی؟ ساعت 2 نصفه شب  خوب من دوست داشتم مامانم بخنده و خوش هیکل باشه .اما نمیدونم چرا عصبانی شد .بعد هم صبح قهر کردمو و رفتم زیر پتو که نمی دونم چی شد که مامان از قهر من حسابی تعجب کرد و جیغ کشید!

اما جاتون خالی کلی قربون صدقم رفت و هی بوسم کرد. دیدین قهر کردن جواب میده مخصوصا اگه سرتون زیر پتو باشهتعجب

خوب ما عجله داریم باید بریم شنبه برمی گردیم فعلا خدانگهداربامن حرف نزن


 
پریشون
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱٤ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : مامان مونا

صبح چشماممو که باز کردم مانی بیدار بود و داشت با خودش بازی میکرد آخه وقتی بیدار میشه اصلا گریه نمی کنه و من باید با یه حس قوی مادرانه بفهمم که بیدار شده به طور کل نی نی ما زیاد گریه بلد نیست و این موضوع یه کمی هم خطرناکه مثلا وقتی که دمر میشه و نمی تونه برگرده باز هم از گریه خبری نیستتعجب

وقتی چشمم به مانی افتاد دیدم همه موهاشو توی صورتش ریخته همه رو کنار زدم و رفتم تا براش شیر درست کنم وقتی برگشتم دوباره همه موهاش تو صورتش بود خیلی تعجب کردم و موهاشو درست کردم بعد که شیر خوردن شازده تموم شد دیدم نفسی از سر رضایت کشید و خودش با دستاش موهاشو ریخت توی صورتشتعجب

فکر کنم نی نی عاشق شده شما چی فکر میکنیدمتفکر


 
اولین یادداشت
ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱٤ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : مامان مونا

سلام

 من مونا مامان مانی هستم و امروز تصمیم گرفتم برای مانی خوبم خاطراتش را بنویسم تا وقتی بزرگ شد بدونه که لحظاتش چطور گذشته و مامان و بابا براش چه کارهایی انجام دادن .. مانی ۴ فروردین ١٣٨٨ ساعت ٣٣/٨ در بیمارستان آتیه تهران به دنیا اومد و من اونو یه عیدی از طرف خدا میدونم ما اسمش را مانی گذاشتیم که به معنی اندیشمنده و امیدوارم همیشه مانی خوبم مثل حالا خندون و شاداب باشه.

ضمنا مانی اول این ماه یعنی مرداد یاد گرفته که غلت بزنه .و ما خیلی از این موضوع یعنی تلاش برای بزرگ شدن خوشحالیم

همیشه موفق باشی عزیزم.فرشته