این چند روز خوب
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٢ شهریور ۱۳۸۸ : توسط : مامان مونا

پنج شنبه و جمعه روزهای خوبی بودن. پنج شنبه خاله مرضیه اومد خونه مون. اول با هم رفتیم خرید .اونقدر خاله و مامانم معطل کردن که من همونجا خوابم برد.آقاهای فروشنده هم کلی با موبایلشون ازم عکس گرفتن.خمیازه

وقتی تو خونه کفشمو پرو کردم.خیلی خوشم اومد .همش با مارکش بازی کردم و اصلا  دلم نمی خواست درشون بیارم.فکر کنم منم مثل مامانم عشق کفشمتعجب

به مامی میگم درسته برام خیلی بزرگه اما تو خونه که میتونم بپوشم. مگه نه؟خجالت

شب با خاله و باباها(البته عمو علی هنوز بابا نشده. قابل توجه خاله مرضیهتعجب) رفتیم تهران گردی.من هی گفتم گشنم هیچکس توجهی نکرد آخرش شروع کردم به............به جوراب خوریتعجب!خوب گشنم بود !خجالت(البته راجع به کیفیت عکسها ببخشید آخه تو ماشین بودیم)

آیییییییییییییییییییییییییییی جوراب خوشمزه یادت به خیرخوشمزه

و سرانجام جوراب بیچاره تممممممممممممممممام شداوه

جمعه:

اگه گفتید چه اتفاقی افتادسوال یه اتفاق خوب دیگه. یه کم فکر کنیدمتفکر. درسته.تشویق

مروارید دوم هم دراومد .هورابابا مهدی هم به خاطر تشویق من دور از چشم مامان به من یه لیس بستنی داد.نیشخند

قیافه مامان بعد از دیدن این قیافه :عصبانی

شب هم مامانم فکر کرد حالا که من 2 تا دندون دارم خیلی بزرگ شدم .. حسابی به حرف مشاورم که گفته بود اصلا توی روروک نذاریدش گوش کرد و.....نیشخند

اما من بازم گشنم بود و........یه چیز خوشمزه دیگه.....خوشمزه

خیلی سعی کردم تا موفق شدم یه پامو برسونم به زمین . البته فقط یه پامژه

و در نهایت این من و مدل جدید خوابم ! اصلا هم دیگه دوست ندارم جور دیگه بخوابم. خب مگه من مرد نشدم؟ خوب 2 تا دندون دارم پس من مرد بزرگی هستم. عینکراستی جمعه زندایی نرگس جونم برام یه گاو خوشگل خرید که من شاخاشو خیلی دوست دارم .بعدا عکسشو میذارم. ممنون نرگس جونملبخند

شب به خیر مامان و بابا خواب

 

 

 

 


 
ماجراهای حمام مانی گلی به روایت دوربین
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱٧ شهریور ۱۳۸۸ : توسط : مامان مونا

اول از همه از تعداد زیاد عکس ها عذر خواهی میکنم.

هر چی میگذره مانی بازیگوش تر میشه و عکس گرفتن ازش سختر.

من و مانی یک روز در میان میریم حموم و این فرصتیه برای شیطنت بیشتر شاه پسری.این هم آقا مانی  قبل از حمام

وقتی مانی وارد حموم میشه و هنوز متوجه اسباب بازیها نشده و به خوردن دستان مبارک مشغوله

وقتی ماهی کوچولو به چنگ مانی خان میافته{#emotions_dlg.e21}

در این قسمت به شدت برای گرفتن آب تلاش میکنه .هر وقت نمی تونه آبو بگیره کلی تعجب میکنه!{#emotions_dlg.e25}

ای وای مامان جون برندار.عیبه!{#emotions_dlg.e3}

تلاش با تمام وجود برای....{#emotions_dlg.e28}

در نهایت مانی موفق میشه و مامان مجبور میشه از یک روش دیگه استفاده کنه{#emotions_dlg.e29}

اینهم از شیطنت مامان و مانی تک شاخ !{#emotions_dlg.e19}

و وقتی گشنه میشه به هیچ چیز رحم نمیکنه حتی.....{#emotions_dlg.e4}

یک عدد آقا مانی با حجاب کامل اسلامی{#emotions_dlg.e53}

اوا خواهر این پا دیگه چیه؟ حجابتو رعایت کن.{#emotions_dlg.e52}

و اینهم از سرانجام پروانه بیچاره...{#emotions_dlg.e28}

قضاوت مقدار جنبش های این فینگیلی با شما {#emotions_dlg.e13}

اگه گفتید دماغ کدوممون عملی؟{#emotions_dlg.e2}

وقتی مانی به معشوقه اش(لوستر) می نگرد{#emotions_dlg.e11}

این هم یک جنتلمن واقعی

مامان زیر بلوزم چیه؟{#emotions_dlg.e2}

وقتی پیشی کوچولوی ما خسته میشه و چشماش هم خمار{#emotions_dlg.e7}

خوابهای رنگی ببینی عشق کوچولو{#emotions_dlg.e5}

 

 


 
من و دلتنگی
ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳۸۸ : توسط : مامان مونا

هر روزی که از شهریور میگذره دل من غصه دارتر میشه .اصلا دلم نمیخواد مهر برسه . اول مهر امسال برای من معنی جدایی و دوری میده جدایی از دو تا از عزیزترینها.

اول مهر امسال به معنی اتمام مرخصی ۶ ماهه من و بازگشت به اداره است و این یعنی اینکه من باید از مانی جدا بشم . قبل ها فکر میکردم این یه کار ساده است ولی الان نگاههای مانی اجازه دل کندن بهم نمیده. وقتهایی که درآغوش میگیرمش و اون مرتب سرش را بلند میکنه و از پایین نگاهم میکنه و لبخند میزنه و با نگاهش ازم میپرسه که مامان هنوز تو بغلتم؟ خدایا چه سخته این دل کندن ها.چقدر میترسم از این جدایی ها.

                                      

اول مهر امسال به معنی جدایی از برادرم هم هست .چه مهر بی مهریه امسال.خدایا امیدوارم به خودت برای اعطای صبر. من امیدوارم و تو پروردگار امیدوارانی

((خورشید آرام آرام چتر خویش را می گشاید

                                 دلم به من می گوید به گمانم فردا روز خوبی باشد))

                                          


 
طرح پایش
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳۸۸ : توسط : مامان مونا

دیروز مانی وقت داشت که بره بیمارستان آتیه برای طرح پایش.

روزی که مانی به دنیا اومد یک خانمی اومد و کلی در مورد نحوه رفتار با نوزاد توضیح داد که خیلی جالب و خوب بود و از اون روز هر ٣ ماه یکبار مانی میره اونجا تا حرکاتش توسط خانم روانشناس اطفال بررسی بشه و به مامان و بابا یاد بده که چه کارهایی برای مانی لازمه. بد ندیدم که بعضی از این مطالب را اینجا بنویسم .ضمنا یادم باشه بگم که دیشب به مناسبت دندون مانی جونم یه کیک گرفتیم و مانی هم کلی به ما حال داد و پاهاش را برد توی کیک و همه را سورپریز کرد و ما مجبور شدیم کیک با طعم پای مانی نوش جان کنیمخوشمزهمگه چیه ؟ خودتون کیک پای سیب دوست ندارید ؟ حالا ما پای مانی    می خوریمنیشخند

کودک ۶ تا ٩ ماهه:

-در برابر چشمان کودک یک شی کوچک در دست بگیرید و سپس دو دست خود را به صورت مشت ببندید و از او بخواهید که انتخاب کند که شی در کدام مشت شما است.اگر انتخابش درست بود با تشویق کردن او را نسبت به موفقیتش آگاه سازید.

-یکی از اسباب بازیهای مورد علاقه کودک را زیر پتو قایم کنید و اجازه دهید که آنرا پیدا کند.

-اجازه دهید کودکتان با کاغذهای پهن و مسطح بازی کند.کودک از تکان دادن و گرفتن و مچاله کردن آنها لذت میبرد.

-یک ظرف پلاستیکی روی زمین قرار دهید و با قاشق به آن بزنید و اجازه دهید کودک نیز این کار را تکرار کند.

-جلوی آیینه بروید و صورت خود را بر اساس حالت های شادی. غم. ترس. و عصابنیت تغییر دهید و اسم احساس مربوطه را بیان کنید

-کلاهی روی سر کودک بگذارید سپس آنرا بردارید و روی سر خود بگذارید کودک شما عاشق این بازی است.

-تقلید اصواتی که کودک تولید میکند به جز گریه

- برای کودک قصهای در مورد روزی را که باهم سپری کردهاید بگویید و گاهی مکث کنید تا به صورت آهنگین عکس العمل نشان دهد

-بازی هایی که شامل شعر خواندن و دست زدن هستند انجام دهید به مرور کودک همان حرکات را انجام می دهد

- به کودک عکس های افراد مورد علاقه اش را نشان دهید و آنها را برای کودک معرفی کنید.

لالایی روز

لالا گل زیبا

فدای هیکلت بابا

مامان رفته پی یوگا

می آد با کیف پر قاقا

تو هم روزی بزرگ می شی

رو چونه ت در میاد ریشی

یه روز می ری به دانشگاه

غروبا هم می ری باشگاه

بادی بیلدینگ و ژیمناستیک

قوی میشی و با تکنیک

تو میخوابی بیدارم

تو اینترنت سر کارم

بخواب از خستگی مردم

تو رو از بس که را بردم

برای خاطر بابا

لالا لالا. لالا لالا


 
مروارید کوچک
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ٩ شهریور ۱۳۸۸ : توسط : مامان مونا

تشویقسلام به همممممممممممممممممممممممممممه

من از خوشحالی نمیدونم چی کار کنم. داد بزنم یا فریاد یا بخندم شاید هم باید از خوشحالی گریه کنم. ماچگریهقلبخنده

اولین مروارید مانی کوچولو جوانه زد. 

 همین ١٠ دقیقه پیش فهمیدیم که اولین دندون مانی دراومده و کلی ذوق کردم. کوچولو جونم همیشه سعی داره انگشت منو بخوره ولی من اجازه نمیدم امروز اونقدر سریع انگشت منو کرد تو دهنش و گاز گرفت که خودم از تعجب شاخ دراوردم هم به خاطر سرعت عملش و هم به خاطر تیزیشتعجب.انگار می خواست دندونش را به مادرش نشون بده تشویق.درست همین الان که تایپ کردم تیزیش مانی بادکنکش را ترکاند و به جای ترسیدن غش غش خندید تعجبوای خدای من چه روز خوبیهبغل! راستی داشتم میگفتم بعد از اون حس غریب معاینه کردیم دیدم یه مروارید ناز کوچولو از لثه اش اومده بیرون.خیلی خوشحالم.خیلللللللللللللللللللی.

 وای خدا جونم متشکرم به خاطر همه چیز


 
کوچولوی 5 ماهه
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ٥ شهریور ۱۳۸۸ : توسط : مامان مونا

مانی جونم عزیز دلم ۵ ماهگیت مبارک گلم

عزیز دلم کوچولوی قشنگم تو ۵ ماهه شدی و شیرینتر از قبل. همیشه فکر می کردم که تو هنوز هم خیلی منو نمی شناسی اما وقتی دیروز پیش مامان جون موندی و من بعد از چند ساعت اومدم تو اونقدر ذوق کردی و جیغ زدی و دست و پاهاتو با شادی تکون دادی که مطمئن شدم بیشتر از هر کسی تو این دنیا منو می شناسی و اون لحظه بود که من غرق در شادی شدم. عزیزم اونقدر دوست دارم که فکر می کنم هر عشقی به جز عشق من و تو تو این دنیا دروغه .این روزها بلند خندیدنهات اونقدر زیاد شده که ما به هر کاری دست می زنیم و انواع بازی ها را میکنیم تا تو بخندی. خیلی سریع غلت می زنی و میتونی دستهاتو را هم بیرون بیاری و انقدر پشت سر هم این کار را انجام میدی که ما خسته میشیم .دیگه به همه وسایل چنگ می زنی و اصلا نمیشه تو را به میز غذا و یا کامپیوتر نزدیک کردو اونقدر کنجکاو شدی که میخوای اجسام پشت سرت را هم ببینی و برای این کار نهایت تلاشتو انجام میدی و توی روز کلی برای صحبت کردن تمرین می کنی و  برامون با صدای بلند آواز میخونی که ما از شدت خوشحالی مثل پرنده ها اوج میگیریم .زیباترینم تو بهشتی ترین چیزی هستی که من در این دنیا دارم

((فریاد من به موج دریا چندان شباهت ندارد

                                                شعرم به رنگ غزل نیست اما تو را دوست دارم

تنها تو را همیشه دوست دارم

                                                  ای مکرر.........))

سلام

این روزها مانی جون به اپرا علاقه پیدا کرده و نیمی از روز را مشغول تمرین آوازه تا بلکه بتونه یه کنسرت اجرا کنه و در این بین اونقدر دست و پاهاشو تکون میده که تقریبا بیشتر عکسها اینطوری میشه:

این عکسها از لحظاتی گرفته شده که مانی در حال تمرین اپراست و با تموم وجود داره آواز می خونه

قدیما وقتی مانی را تعویض میکردیم ساکت بود و هیچی نمیگفت و لی این روزها تعویض مانی تبدیل شده به یک کار سخت. اونقدر می چرخه که مجبوری کمربندش را ببندی و وقتی هم که کمرش را می بندی شروع می کنه به خوردن کمربند و اونقدر پاهاشو بالا مبره که پوشوندن شلوار تبدیل میشه به جنگ با یک گلادیاتور!

شبی که تولد خاله بود ٢ تا بادکنک برای مانی آوردیم و خیلی خوشش اومد طوری که ما توپش را باد کردیم تا بتونه بازی کنه و این بازی خیلی براش مهیج و شادی آور بود و الان ما روزی حدود یک ساعت با مانی توپ بازی میکنیم.

 

 


 
مانی: بیمار خندان
ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱ شهریور ۱۳۸۸ : توسط : مامان مونا

دیشب تولد عمه خاله جون بود و همه رفته بودیم خونه خاله محیا. همونجا بود که متوجه شدیم مانی کوچولوی ما کمی زکامه و کمی هم کسل.خلاصه آبروداری کرد و هیچی نگفت. شب وقتی اومدیم خونه عسل من دیگه نمی تونست از راه بینی نفس بکشه و بلد هم نبود که با دهن هم تنفس کنه نتیجه اینکه تا چشماشو می بست دچار تنگی نفس می شد و جیغ می زد و از اونجا که من به دکترهای شیفت شب هیچ اعتمادی ندارم مانی باید تا صبح تحمل می کرد خلاصه من و مهدی جون هر کاری که بلد بودیم انجام دادیم تا مانی بتونه بخوابه. چند بار بینی اش را با پوار تمییز کردیم. زیر سرش ٢ تا بالش گذاشتیم ومرتب دمای بدنش را کنترل کردیم تا مانی جونم تونست کمی بخوابه. صبح ساعت ٧ بود که بیبی من تب کرد و مهدی مجبور شد تا به داروخانه بره و قطره استامینوفن بخره بعد از خوردن قطره تب مانی پایین اومد و من به مطب دکترش زنگ زدم که متوجه شدم تا ٩ شهریور به مسافرت خارج از کشور رفته. و مجبور شدم از یه دکتر دیگه برای ساعت ۴ بعدازظهر وقت بگیریم. آقای دکتر هم لطف کرد و ساعت ۶ مانی را ویزیت کرد . مانی آنقدر برای دکتر و بقیه بیمارها خندید که خود من هم تعجب کرده بودم بعد از معاینه دکتر گفت باید ٢ روز دیگه برای چکاپ مجدد ببرمش.وقتی بردمش داروخانه انقدر سخنرانی کرد که دکتر داروخانه اومد این طرف و کلی باهاش بازی کرد.بعد گفت خانم این بچه که سر حاله! اما نمی دونست که مامان بیچاره مانی تازه فهمید که این بچه کوچولو هم متاسفانه مثل خودش توی درد صبوره و ای کاش اینطوری نباشه! این اولین تجربه بیماری مانی و من خیلی نگران فرشته کوچولوی خودم هستم.

  فرشته خدایا خودت مراقب همه فرشته ها باشفرشته

مانی جونم زودتر خوب شو مامان طاقت ناراحتی تو را نداره عزیز دلم.

 

لا لا گل شالی

همه چی خوبه و عالی

پر از امید دلهامون

نمی شه دستمون خالی

بخونیم آیه و سوره

که این خونه پر از نوره

خدا با ما چه نزدیکه

ولی شیطونه اون دوره