مانی: بیمار خندان
ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱ شهریور ۱۳۸۸ : توسط : مامان مونا

دیشب تولد عمه خاله جون بود و همه رفته بودیم خونه خاله محیا. همونجا بود که متوجه شدیم مانی کوچولوی ما کمی زکامه و کمی هم کسل.خلاصه آبروداری کرد و هیچی نگفت. شب وقتی اومدیم خونه عسل من دیگه نمی تونست از راه بینی نفس بکشه و بلد هم نبود که با دهن هم تنفس کنه نتیجه اینکه تا چشماشو می بست دچار تنگی نفس می شد و جیغ می زد و از اونجا که من به دکترهای شیفت شب هیچ اعتمادی ندارم مانی باید تا صبح تحمل می کرد خلاصه من و مهدی جون هر کاری که بلد بودیم انجام دادیم تا مانی بتونه بخوابه. چند بار بینی اش را با پوار تمییز کردیم. زیر سرش ٢ تا بالش گذاشتیم ومرتب دمای بدنش را کنترل کردیم تا مانی جونم تونست کمی بخوابه. صبح ساعت ٧ بود که بیبی من تب کرد و مهدی مجبور شد تا به داروخانه بره و قطره استامینوفن بخره بعد از خوردن قطره تب مانی پایین اومد و من به مطب دکترش زنگ زدم که متوجه شدم تا ٩ شهریور به مسافرت خارج از کشور رفته. و مجبور شدم از یه دکتر دیگه برای ساعت ۴ بعدازظهر وقت بگیریم. آقای دکتر هم لطف کرد و ساعت ۶ مانی را ویزیت کرد . مانی آنقدر برای دکتر و بقیه بیمارها خندید که خود من هم تعجب کرده بودم بعد از معاینه دکتر گفت باید ٢ روز دیگه برای چکاپ مجدد ببرمش.وقتی بردمش داروخانه انقدر سخنرانی کرد که دکتر داروخانه اومد این طرف و کلی باهاش بازی کرد.بعد گفت خانم این بچه که سر حاله! اما نمی دونست که مامان بیچاره مانی تازه فهمید که این بچه کوچولو هم متاسفانه مثل خودش توی درد صبوره و ای کاش اینطوری نباشه! این اولین تجربه بیماری مانی و من خیلی نگران فرشته کوچولوی خودم هستم.

  فرشته خدایا خودت مراقب همه فرشته ها باشفرشته

مانی جونم زودتر خوب شو مامان طاقت ناراحتی تو را نداره عزیز دلم.

 

لا لا گل شالی

همه چی خوبه و عالی

پر از امید دلهامون

نمی شه دستمون خالی

بخونیم آیه و سوره

که این خونه پر از نوره

خدا با ما چه نزدیکه

ولی شیطونه اون دوره