غذای جادویی
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱٩ مهر ۱۳۸۸ : توسط : مامان مونا

چند روز پیش ها در زمانهای خیلی دور مامان مانی تصمیم میگیره یه غذای جادویی براش بپزه. بعد از کلی تلاش این غذا طی مراسمی خاص تهیه میشه. هر کدوم از مواد اولیه این غذای جادویی از شهری دور به دست مامی رسیده بود. مثلا آرد برنج از شمال کشور ایران. شیر از سوپر مارکت بزرگ محله و کمی هم شکر از زمانهای بسیار دور مربوط به عهد جادو.تعجب

وقتی غذا آماده شد مانی برای خوردنش لحظه شماری می کرد و همه منتظر این لحظات بودند تا اتفاقات خاصی رخ بده.تعجب

با کلی تلاش برای جلوگیری از هیجان مانی این غذای لذیذ توسط بابا مهدی به مانی خورانده شد.تعجب

یواش یواش علائم قدرت در مانی آشکار میشد......تعجب

مانی صاحب قدرت جادویی خاصی شد که جادوگران شهر اسم این قدرت را

(شیطنت جادویی) گذاشتندتعجب

مانی دیگه نمی تونست خودشو کنترل کنه اون مثل یه گردباد شده بود و به همه جا میرفت و همه چیز را در هم میپیچید.تعجب

مانی از داشتن این قدرت جادویی بسیار خرسند بود .تعجب

مانی به همه جاهای دور و نزدیک سرک میکشید و میخواست قدرت خودش را در سرتاسر مملکت پهناورش  به نمایش بگذاره...تعجب

اون میخواست همه رازهای نهان را آشکار کنه و سخت در جستجوی پاسخ همه معماها بودتعجب

اون برای کشف حقیقت از هیچ تلاشی دریغ نمیکرد و همواره تمام سعی خودش را به کار میبردتعجب

هر روز مادرش را مجبور می کرد تا از اون غذای جادویی درست کنه و خودش با نهایت سرمستی غذا رو نوش جان می کردتعجب

و بعد از خوردن غذا از داشتن قدرتش شگفت زده و خوشحال میشدتعجب

بعد از مدتی کم کم مانی به یاد گذشته و خوراکی های اون زمان افتاد و دلش برای اون گذشته ها تنگ شد. کمی اندیشید و به این نتیجه رسید که اون ها را هنوز هم دوست داره و تصمیم گرفت از غذای جادویی کمتر میل کنه و مثل گذشته ها به یک نی نی ملوس تبدیل بشهتعجب

مامی هم به پاس این قدرت اندیشه مانی را به یک خرید جانانه دعوت کرد. و مانی در این سفر خریدی باز هم از قدرت تفکرش استفاده نمود و به این نتیجه رسید که بند کفش ها هم مزه خوبی دارندتعجب

کم کم زمستان از راه رسید......تعجب

و زمانی که خوابش برد خوابهای عجیبی دید پر از خوراکی هایی جدید......تعجب

وقتی بیدار شد به این نتیجه مهم رسید که: که خدا چقدر خوردنی آفریده و مانی چقدر پرتقال دوست دارد .تعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجب