مانی و همسران زیبایش!
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱٢ آبان ۱۳۸۸ : توسط : مامان مونا

چند وقت بود که من و مامانم نبودیم آخه رفته بودیم یه تصمیمات خوبی راجع به آینذه من بگیریم......

من و مامی رفته بودیم کنار دریا تا آب و هوایی عوض کنیم اونجا بود که آب و هوا بر من اثر کرد و ما در دام عشق اقتادیم.قلب

از مسافرت که برگشتیم رفتیم خواستگاری.....اونجا به ما گفتن که باید بری سر کار.

خلاصه ما هم گشتیم دنبال به شغل نون و آب دار.....آخرش شدیم تاجر فرش!

من و حنا جون زندگی شیرینی را شروع کردیم

اما امان از دست شیطون که گولمون زد و ما عاشق رز خانوم هم شدیم.اما دو بانو در منزلی نگنجند.....

من موندم و رز جون و غم فراق حنا.

رز بیا بغلم تو دیگه نرو......

بذار در سختیها به تو تکیه کنم....

رز هم رفت و من موندم و اشک....

عشقهای جاودان..............

چه کنم در فراق چاره ای نیست جز جویدن ....

حالا که عروسهام قهر کردن ...خودم عروس میشم.....لی لی لی لی لی....

پایین اومدیم دوغ بود قصه من دروغ بود......(دندونهامو دیدین!)

وقتی موهامو کوتاه کردم و دیگه قید عیالو زدم.....