خاطرات شمال 24 ساعته
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۸ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : مامان مونا

دیروز کلی تلاش کردم تا تونستم عکسای مانی را بذارم روی صفحه و تازه امروز فهمیدم که عکسهای شمال را روی لپ تاپ ذخیره کردمتعجب

.شمال یه روزه و کوتاه بود و کلی خوش گذشت. موقع برگشت ساعت ١١ شب حرکت کردیم جاتون خالی سالها می شد جاده چالوس به این خلوتی ندیده بودیم. بابا مهدی هم ذوق کرد و گاز داد و جاده پیچید و ما پیچیدم و آخر از همه هم دل مانی پیچید و چه فاجعه ای رخ داد اون هم دو بار. خلاصه شمال ١ روزه بدجوری از دماغمون در اومد.چون اوضاع اونقدر درهم شد که مجبور شدیم وسط راه همه لباسهای مانی را عوض کنیم و من و مانی به صندلی پشت ماشین بریم تا نی نی توی صندلی خودش بشینه . مهدی جون هم تنها موند جلو تا رانندگی کنه و اگرنه اون هم بدش نمی اومد بیاد پشت پیش ما!