غذای جادویی

چند روز پیش ها در زمانهای خیلی دور مامان مانی تصمیم میگیره یه غذای جادویی براش بپزه. بعد از کلی تلاش این غذا طی مراسمی خاص تهیه میشه. هر کدوم از مواد اولیه این غذای جادویی از شهری دور به دست مامی رسیده بود. مثلا آرد برنج از شمال کشور ایران. شیر از سوپر مارکت بزرگ محله و کمی هم شکر از زمانهای بسیار دور مربوط به عهد جادو.تعجب

وقتی غذا آماده شد مانی برای خوردنش لحظه شماری می کرد و همه منتظر این لحظات بودند تا اتفاقات خاصی رخ بده.تعجب

با کلی تلاش برای جلوگیری از هیجان مانی این غذای لذیذ توسط بابا مهدی به مانی خورانده شد.تعجب

یواش یواش علائم قدرت در مانی آشکار میشد......تعجب

مانی صاحب قدرت جادویی خاصی شد که جادوگران شهر اسم این قدرت را

(شیطنت جادویی) گذاشتندتعجب

مانی دیگه نمی تونست خودشو کنترل کنه اون مثل یه گردباد شده بود و به همه جا میرفت و همه چیز را در هم میپیچید.تعجب

مانی از داشتن این قدرت جادویی بسیار خرسند بود .تعجب

مانی به همه جاهای دور و نزدیک سرک میکشید و میخواست قدرت خودش را در سرتاسر مملکت پهناورش  به نمایش بگذاره...تعجب

اون میخواست همه رازهای نهان را آشکار کنه و سخت در جستجوی پاسخ همه معماها بودتعجب

اون برای کشف حقیقت از هیچ تلاشی دریغ نمیکرد و همواره تمام سعی خودش را به کار میبردتعجب

هر روز مادرش را مجبور می کرد تا از اون غذای جادویی درست کنه و خودش با نهایت سرمستی غذا رو نوش جان می کردتعجب

و بعد از خوردن غذا از داشتن قدرتش شگفت زده و خوشحال میشدتعجب

بعد از مدتی کم کم مانی به یاد گذشته و خوراکی های اون زمان افتاد و دلش برای اون گذشته ها تنگ شد. کمی اندیشید و به این نتیجه رسید که اون ها را هنوز هم دوست داره و تصمیم گرفت از غذای جادویی کمتر میل کنه و مثل گذشته ها به یک نی نی ملوس تبدیل بشهتعجب

مامی هم به پاس این قدرت اندیشه مانی را به یک خرید جانانه دعوت کرد. و مانی در این سفر خریدی باز هم از قدرت تفکرش استفاده نمود و به این نتیجه رسید که بند کفش ها هم مزه خوبی دارندتعجب

کم کم زمستان از راه رسید......تعجب

و زمانی که خوابش برد خوابهای عجیبی دید پر از خوراکی هایی جدید......تعجب

وقتی بیدار شد به این نتیجه مهم رسید که: که خدا چقدر خوردنی آفریده و مانی چقدر پرتقال دوست دارد .تعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجب

 

 

/ 24 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یاسین م

میگم عجب شهریه این سوپر مارکت بزرگ محله [نیشخند] چرا این مانی همش یه پاش تو عکسا بالاست [خرخون] بین مبلا چیکار میکنه ... کشو را ول کن پسر[تعجب][سبز] ای مانی چپ دسته مثل خودمه ... صورتت رو پاک کن فیسقیلی [زبان] کفشتو نخور مانی [تعجب] عجب لالایی ... حاج خانوم پرتغالو پوست بکن بده بهش [وحشتناک] ( اینا همش تفاسیر عکسا بید )

مامان و نی‌نی‌ش

شما چه به ما سربزنی چه نزنی.. ما هم دوستت داریم.. [قلب] راستی ایندفعه آقا مانی چه نوع کفش و جورابی رو بلعیده... اگه تهران کفش کم اومد... بگو براتون بفرستم [خنده]

پريسا اديسه

سلااااااااام عسلكم. قربونت برم من. مونا جونم خوبي؟ بوووووووووووووس

یاسمن(مامان هیراد)

مونا معلومه تو کجایی؟بابا ما دلمون برای مانی تنگ شده بیا یک کمی ازش بنویس و عکس بگذار[ناراحت]

ساناز (مامان آمیتیس)

هه هه خیلی قشنگ نوشته بودی مامانش ....قلبونه این گل پسری بشم من که اینقده شیطونه وای من عاشقه اون عکسشم که وارونست و داره از بالا میبینه

مامانی

ماشالاه چه کارایی بلدی به دختر منم یاد میدی این کارا رو؟ مامان جونش خیلی با حال نوشتی خوشم اومد دست میزاد

پريسا اديسه

مونا جونم سلام عزيزم. خوبي؟ دلم برات تنگ شده هنوز تلفنتون درست نشده آيا؟ زودتر بيا ديگه ماني جونمو بووووووووووس كن

ديانا مامان ترنم

ماني جون اين غذاهاي جادويي نوش جونت. خاله جون حالا كه داري غذاي جادويي ميخوري ديگه كفشات رو نخور تموم ميشن ها............[خنده]

الی

سلام وب قشنگي داريد مامانی . مايل به تبادل لينك هستم اگر موافق بودي بهم خبر بده خوشحال میشم بیشتر باهم در ارتباط باشیم